تبليغاتX
بابونه ای از نسل بابونه های درحال انقراض


بابونه ای از نسل بابونه های درحال انقراض

There is no pain , you are receding

A distant ship smoke on the horizon

You are only coming though in waves

Your lips move but I can t hear what you re saying

when I was a child I had a fever

My hands felt just like two balloons

Now I ve got that feeling once again

I cant explain , you would not understand

This is not how I am

I have become comfortably numb

........

When I was a child

I caught a fleeting glimpse

Out of the corner of my eye

I turned to look but it was gone

I cannot put my finger on it now

The child is grown

The dream is gone

I have become comfortably numb

 

_ pink floyd _


دردی نیست، دور میشوی ...

کشتی دوردستی در افق دود میکند

تو از میان امواج می آیی

لبانت تکان میخورد ، اما نمی شنوم چه میگویی

وقتی بچه بودم ، تب داشتم

دست هایم مثل دو بادکنک شده بود

حالا دوباره احساس آن تب آمده

نمیتوانم شرح بدهم ، نمی فهمی

شرح احوال من این نیست

من به سادگی کرخ شده ام.....

...............

وقتی بچه بودم

از گوشه ی چشم

نگاهی گذرا انداختم

برگشتم که ببینم ، اما رفته بود

حالا نمیتوانم نشانش بدهم

بچه بزرگ شده

رویا تمام شده

و من به سادگی کرخ شده ام.....

 

 

ـ پینک فلوید ـ

 

محیا.م| |

ورق بزن مرا ...

و به آفتاب فردا بیاندیش که برای تو طلوع میکند ...

 

ـ پناهی ـ

محیا.م| |

 

آرامش ...

点击查看下一张

 

点击查看下一张

 

 

点击查看下一张

 

 

آرامش ...؟؟؟

 

点击下载本机对应分辨率图片

 

...

 

محیا.م| |

چقدر راه رفتی؟

چقدر با آن دو حلقه ی  قهوه ای رنگ خیره شدی به انگشتانت به پوسته ی آب میوه ی زیر

صندلی ...

پلک هایت درد میکند؟؟

خسته ای؟؟

نبندشان...

میترسم...

وقتی پلک هایت را میبندی میترسم...

وقتی آن دو حلقه مرا نبیند ، دیگر ارزشی ندارم ... نابودم...

قول میدهی حلقه هایت همیشه مرا پرواز دهند؟

قول میدهی؟؟؟؟

 

محیا.م| |

نمی دانم...

نمی دانم ...

هیچ نمیدانم ....

حتی نمیدانم میفهمی این را یا باز هم کلمه هایم را فقط بلعیده ام ...

نمیدانم هایم بسیارند ...

کاش میدانستم ...

این را :

...

 

 

محیا.م| |

می گویی آجر بر آجر هستی بند نمی آمد اگر عشق نبود ؟

 نه... /

به لرزش ما هیچ اندیشه ای حاکم نیست

پس دیگر از عشق مگو ... تا صدف ما هوای مروارید به سرش نزند... /

 

 

مهدی غلامی

 

محیا.م| |

 دیگه مضحک شدی...

مثل برچسب جَک و رُز تو آدامس بادکنکی ...

محیا.م| |

دستمالت را به من قرض می دهی؟؟

می خواهم گریه کنم...

محیا.م| |

رو به رویم کیست؟چه می گوید؟ نمی شنوم...

نمی خواهم که بشنوم...نمی خواهم...

سر تکان می دهم و لبخند...

فقط همین

محیا.م| |

وقتی می خندی فکر می کنی خیلی خندیدی...

اما وقتی گریه می کنی فکر می کنی کلی گریه کردی...

وقتی دلت برای کسی تنگ می شود انگار دنیا روی سرت خراب شده...

اما وقتی کسی دلش برای تو تنگ می شود دنیا برایت هیچ تغییری نمی کند...

محیا.م| |

تصور کن یک دشت بزرگ را...

هوای ابری . ساعت ۵/۵ . ۶ غروب.

 

قطار توی ایستگاه می ایستد .

 فقط می خواهی برای آن دوربین لعنتی ات دو عدد باطری بخری...

و بعد...بر می گردی و می بینی قطار رفته...

تنها در آن دشت بزرگ . با دو  عدد باطری در دست...

جا مانده...

 

محیا.م| |

دانی که را سزد صفت پاکی؟؟

 

آن کاو وجود پاک نیآلاید...

محیا.م| |

در باز می شود...دوباره بسته

چراغ قرمز...راننده های بغل دستی

اعلام انتظار با یک بوق

سرم سوت می کشد ازخواندن هزار باره ی بیلبورد ها

بیلبورد ها هم از دیدن هزار باره ی من...

دور می زنم به هفته ی پیش...

و سر چراغ قرمز دیروز پول خرد می کنم از راننده تاکسی بغل دست

کجایم؟؟؟

در باز می شود...دوباره بسته...

 

محیا.م| |

ما تماشا چیانی هستیم،که پشت درهای بسته مانده ایم!

 

دیر آمدیم!

 

خیلی دیر...
محیا.م| |

زمین زندست...

وگرنه این همه استفراغ نمی کرد...

محیا.م| |

باید عوضش کنم

باید عوضش کنم...

کتاب رو که می بندم رو به روم واقعیته.

در بسته ی اتاق.عکس نیکلاس کیج رویش...

رو به روم تکراره.چوب لباسی.همون مانتو ها.همون شلوار ها.همون فرش.همون زندگی...

زندگی رمانه.

رمانی که وقتی به بعضی جاهاش  می رسی ناخون هاتو می جوی.

دلت نمی خواد اونی بشه که تو رمان هست.

ولی فقط می تونی ناخون هاتو بجوی و هیچ کاری از دستت بر نمی آد.

زندگی رمان نیست.

کتاب تاریخه.

کتابی که فقط می شه خوندش اما رمان نیست...

واقعیته.

مثل همون چوب لباسی.همون عکس نیکلاس کیج...

محیا.م| |

تصورت سخت نیست

آرام نفس می کشی.

شکمت مرتب بالا و پایین می رود.

خوابی.

دستت زیر بالش یا روی سرت.

 پاهایت کشیده و بدون حرکت

بیدار که میشوی،دستت زیر بالش خواب رفته

خط های قرمز روی دستت گواهی می دهد

بیدار که میشوی،کسلی

دهانت طعم غذای مانده می دهد و گوشهایت زنگ می زنند

وقتی می خوابی می ترسم.

می ترسم توی خواب نفس هایت بند بیاید.

و دیگر هرگز طعم غذای مانده را نچشی

کاش می شد هرگز نخوابی...

محیا.م| |

_ الان زنگ می زنم

_ نه. گفت نتایج آمده

_ پاشو

انگشتانم چه شده؟

_ هر چه دوست داری. پولش  مساله نیست

می لرزم.سرد است.

چه دوست دارم؟؟مساله اینجاست...

محیا.م| |

نه به دوستی نیاز دارم که کنارم باشد

نه به کسی که مرا بفهمد

نه همراهی

فقط به یک مشت قرص نیاز دارم...

محیا.م| |

چشمانم را که می بندم تو را می بینم.

ناقلا نکند پشت پلک هایم هستی؟!

نکند از همان موقع که به چشمان قهوه ایت خیره شدم پریدی توی چشمم.

آری پریدی توی چشمم.

از وقتی که پشت پلکم لانه کردی دیگر چشمان باز به کارم نمی آید

پیش تر ها ظهر ها نمی خوابیدم اما حالا به هر بهانه که شده چشمانم را می بندم تا تو را ببینم...

یک روز که خواستم بخوابم چشمانم را بستم...

ندیدمت...نبودی...

باز کردم و دوباره بستم باز هم نبودی...

با اشک هایم سر خرده بودی و از چشمانم بیرون افتاده بودی.

همه ی ملافه را گشتم اما نبودی...

کجا رفتی؟

در چشمان چه کسی پنهان شدی؟

دیگر گریه نمی کنم...

به چشمانم برگرد...

محیا.م| |

شکیبایی رفت...!

عزت ا...انتظامی هنوز هست.

برق هم قطع می شود گاهی...

آب هم...!!!!

محیا.م| |

"طرفدار پر و پا قرص پرسپلیس است.البته به دلیل مشغله ی کاری و درس دیگر برای باخت تیم ملی

گریه نمی کند!!.از بهترین تفریحاتش چای خوردن با خواهرش است که خیلی هم دوستش دارد!!

کتاب های تاریخی و ادبی زیاد می خواندو کلا به کتاب و کتاب خوانی علاقه ی زیادی دارد.و

معتقد است کتاب در زندگی انسان نقش اساسی دارد!!."

 

معرفی یک بازیگر در یک مجله ی کاملا زرد!!!

 

محیا.م| |

شوهر به شرط چاقو...
محیا.م| |

کاش می شد فقط رفت..

 

محیا.م| |

پاییز شدم از آن بهاری که تویی

آواره شدم در آن دیاری که تویی

بازی قطار بچگی هامان آه...

این کوپه جدا شد از قطاری که تویی

                                                 بیژن ارژن

(برای هانیه ی عزیز به خاطر ازدواج خواهرش)

محیا.م| |

من به این نتیجه رسیده ام که آدم نباید مستقیم بالا رود...

باید خط افقی درست کند..!!!

محیا.م| |

یک مشت واژه 
محیا.م| |

مثل کرم توی مغزت می لولد...

تا کمی آرام می شوی و می گویی "آخیش همون تو مرد.."

شروع می کند به لولیدن.

دلت می خواهد سرت را به دیوار بکوبی.اما دیواری وجود ندارد...

تا چشم کار می کند سقف است.

آن وقتها که دیوار حالت را بهم می زد دور و برت پر بود از دیوار.حالا که می خواهی باشند گورشان را گم کرده اند...

حالا که می خواهی دراز بکشی و به آسمان خیره شوی همه جا را سقف پر کرده...

سقف هایی که معلوم نیست روی چه بند شده اند...

سقف های بتنی...

محیا.م| |

گریه نکن عزیزم...

همیشه همین طور بوده...

ما هممون گمان می کنیم کسی رو داریم...

محیا.م| |

امروز از درخت توت بالا رفتم. توت هایش رسیده اما مزه آب می دهند...

نمی دانم اگر اینجا بودی با هم می رفتیم یا دیگر حوصله اش را نداشتی...

دیگر خیلی کارها فراموشمان شده

یادت می آید؟سوت سوتک بسازید!!!

می دانی کارهایمان آبکی شده...

درست مثل توت ها... 

محیا.م| |


Design By : Night Skin