تبليغاتX
تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران
گریه نکن عزیزم...

همیشه همین طور بوده...

ما هممون گمان می کنیم کسی رو داریم...

+ نجار |


امروز از درخت توت بالا رفتم. توت هایش رسیده اما مزه آب می دهند...

نمی دانم اگر اینجا بودی با هم می رفتیم یا دیگر حوصله اش را نداشتی...

دیگر خیلی کارها فراموشمان شده

یادت می آید؟سوت سوتک بسازید!!!

می دانی کارهایمان آبکی شده...

درست مثل توت ها... 

+ نجار |


فقط به یک شرط ادامه دادم...

 

تو هم باشی...

بیایی...

+ نجار |


من که با بازترین پنجره با مردم این این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم...

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد

هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد...

                                                                                  سهراب

+ نجار |


جواب هشته چون دوازده رو می شه (دو  از  ده)خواند که می شود هشت...

+ نجار |


کدام یک از عدد های زیر با دوازده مناسبت دارد؟

۱) دو

۲) دوازده

۳) هشت

۴) پنج

+ نجار |


نوروز ۸۷  /  سال پس رفت از گاز به نفت

سالی که انسجام اسلامی  /  در را کوبید و برفت

 

 بر تو مبارک...

+ نجار |


چهار پست با پنج نظر...

+ نجار |


فرق تو با دیگران چیست؟

دیگران به خودشان ، غذا و چیزی که می پوشند فکر می کنند

و تو به هیچ...

+ نجار |


 

تبلیغات انتخابات در تلویزیون:

ــ پسرم من در خانه ناظر لامپ ها هستم تا نکنه بعضی هاشون کم نور بشن یا بسوزن...

ــ فهمیدم بابا یه نماینده ی مجلس ناظره...

 

+ نجار |


لعنت بر پدر و مادر کسی که دراین مکان آشغال بریزد...
+ نجار |


حبابای نور تو چشمام تار شدن...

همون هایی که وقتی توی آفتاب چشمامو می بندم قرمز می شن

همون هایی که وقتی گریه می کنم هر جاسرمو می چرخونم هستن...

+ نجار |


دیروز  توی اتوبوس زنی به دوستش می گفت:

وقتی پول زیادی همراهم نیست مانتو و وقتی پول زیادی همراه دارم چادر می پوشم...

+ نجار |


انسان همواره خود را از آنچه که می داند به آنچه که نمی داند می رساند...
+ نجار |


خودم می روم. محتاج به تو نیستم...

فقط یادت باشد وقت برگشتن دنبالم بیایی.

تنهایی نمی توانم زمین یخ بسته و سر می خورم...

+ نجار |


شما مرد ها نمی دانید وقتی یک زن احساس امنیت نمی کند چه حسی دارد...

شما مرد ها نمیدانید وقتی یک زن دلش میخواهد آب شود و برود توی زمین چقدر زجر می کشد...

شما مرد ها نمی دانید وقتی زنی با دوربینی می رود توی بازار قدیمی تا عکس بگیرد و بعد همه مسخره اش می کنند و سر به سرش می گذارند چه حس نکبتی دارد...

نه....شما مرد ها در این مورد هیچ سرتان نمی شود...

+ نجار |


فکر می کنی جواب مرا داده ای؟

با آن سکوت لعنتی و نگاه احمقانه ات؟

این جواب من نیست...

+ نجار |


روزی پسر خاله ام از همدان یک مجسمه خرید که خیلی دوستش داشت.

وقتی در جواب گرفتن پنجاه هزار تومان در عوض مجسمه اش جواب نه را شنیدم،خندیدم و گفتم:

__ می توانی با آن ده ها عین همین مجسمه را بخری.

گفت:

__ من فقط همین مجسمه را دوست دارم چون از زمان خریدش تا الان کلی با هم دوست شده ایم...

سالها گذشت... روزی مجسمه افتاد و شکست.

ازش پرسیدم:ناراحت نیستی؟تو که مجسمه ات را خیلی دوست داشتی.

می دانید درجواب چه گفت؟

__ آن موقع فقط یک بچه بودم...
+ نجار |


صدای خاک می آید...آهنگ منظم بیل زدن...خررت...خررش...

آدم خوابش می گیرد...

کاش کودک بودم...

آنهایی که فکر می کنند کودکان معصومند،کاملا اشتباه می کنند ...

در کودکی برای به دست آوردن آبنبات یا شربت هر کلکی را سوار می کردیم...از دروغ گرفته تا غیبت و هزار جور بدبختی دیگر...

بوی خاک می آید...بوی خوش گل بازی...

بوی نشاط آور استکان های گلی کنار دیوار...

بوی بچگی می آید...خررت ...خررش...

دهانم طعم خاک می دهد...

طعم مهر کربلای مادر بزرگ...آن وقت که سجده می رفت و مهری نداشت...و من بلند بلند می خندیدم...با دهان پر از طعم خاک...

دهانم طعم بچگی می دهد...

چه کسی آن شربت ها را قایم کرده؟...

چه کسی استکان های گلیم را برداشته؟...

مهرمادربزرگ کجاست؟...

کودکیم چه شده؟...

چه کسی کودکیم را ربوده؟...

+ نجار |


بزرگ شدیم...

دیگر آن بچه ی کلاس اول نیستیم که به آرزوی اینکه فقط سنمان دو رقمی شود شب را به صبح و صبح را به شب برسانیم.

حالا سنمان دو رقمی شده...سالها پشت سر هم می گذرند و دیگر نمی توانیم جلویش را بگیریم...

حالا دیگر باید مثل بزرگ ها رفتار کنیم...

حالا دیگر وقتی مهمانی می رویم نمی توانیم با بچه ی میزبان که تا به حال ندیده بودیمش مثل دوستان چند ساله عروسک هایمان را قسمت کنیم...

دیگر نمی توانیم توی رویای کودکیمان غرق شویم...

همه چیز فراموشمان شده...

حالا باید مثل بزرگ تر ها بنشینیم و درباره ی سهمیه بندیه بنزین صحبت کنیم...درباره ی بادمجان...درباره ی قیمت لباس هایمان ...

دیگر نمی توانیم بدون در نظر گرفتن جسممان پرواز کنیم...

دیگر فقط جسممان را می بینیم...مارک لباس تنش...

هر چه بزرگ تر می شویم کوچک تر می شویم...احمق تر ...دیوانه تر...

ولی با تمام این حرف ها هنوز هم روز به روز بزرگ تر می شویم...

بزرگ...بزرگ...بزرگ...بزرگ...بزرگ...بزرگ...

+ نجار |


چندروز به اتمام مانده است؟

یک روز؟...دو روز؟...

کمی فکرکن...

+ نجار |


من این را نگفتم....من این را نگفتم...
+ نجار |


 

اینجا سکوت است ،بیرون صدا

بیرون توی ذهن من تئاتر است. هر کس که حرف می زند همه چشم ها به لب او دوخته می شود.

حتی جا به جایی پا ها را هم می شود تصور کرد یا تکان دست ها و ابرو ها

چه می گویند؟

درواقع هیچ

در صدایشان غفلت خفته است.گاهی خمیازه هم می کشد

سیاست راه میرود روی زبانشان و خنجرش را فرو می کند توی زبانشان.

آنجا غفلت خفته است و اینجا زمان

اینجا زمان توی ساعت است.چرت می زند،خیلی وقت است با مرگ دست داده و حسابی رفیق شده اند.

مرگ هر روز می رود خانه ی زمان.

با هم قهوه می خورند و به سلامتی یکدیگر شراب مینوشند.

و من زمان را میکشم تا بنویسم

اگر مرگ نبود زمان آزاد بود،کسی نمی کشتشنمی مرد

ولی اگر مرگ نبود زمان هم نبودچون همیشه بودوزمان یعنی اتمام….

 

+ نجار |


تنهایم بگذار...
+ نجار |


بشتاب برای یاریم...بشتاب...

جعبه ی کمک های اولیه یادت نرود...

زخمم عمیق است...نکند باند را جا بگذاری...

پاهایم شکسته است...آتل را فراموش نکن...

 کجا رفتی؟...به کدامین صحنه ی تصادف شتافتی؟... 

من اینجایم...مرا فراموش نکن...

+ نجار |


وقتی به چیزی خیلی احتیاج دارید سراغش نروید...

مثل وقتی که خیلی تشنه اید و هرچه آب می خورید سیراب نمی شوید...

هرگز عطشتان رفع نمی شود...

+ نجار |


ببخش که چند وقتی ست سراقت را نمی گیرم...

آخر مدتی ست که حالم را به هم می زنی...

+ نجار |


دیگر تحمل ندارم...

اگر بیشتر از این ادامه دهد آبرویم رفته است...

گفته بود که اگر پیاده شوم تمامش می کند...

دستم را بالا بردم و خواهش کردم ، دستگاه ایستاد...

همان پایین چرخ و فلک بالا آوردم...معده ام دروغ گفته بود... 

 

+ نجار |


می دانید بهترین مکان برای گریه کردن کجاست؟

توی حمام...

چون وقتی زیر دوش گریه می کنید اشک با آب دوش قاطی می شود

و حتی خودت هم نمی فهمی کی گریه ات تمام شده...

+ نجار |


باید بنویسم...باید بنویسم...خودکارم را کجا گذاشته ام؟کجا بود؟...توی کیفم....آه ازاینجاخیلی دور است...تقریبا ده قدم آن طرف تر در اتاق کناری...نمی توانم بلندشوم...بدنم درد می کند، اما باید بنویسم...

بیرون چه خبر است؟...آن بیرون چه غلطی می کنند؟دایم چراغ را روشن و خاموش می کنند...مگر نمی دانند اینجا چه خبر است؟آن بیرونی ها هیچ ملاحظه ی دیگران را نمی کنند...

کسی نیست...حالا که احتیاجشان دارم کسی نیست...بچه که بودم فقط او مراقبم بود مادرم که دربند نبود...مریض می شدم می فرستادم پیش او، او هم از مادر عزیز تر بود ، مهربانتر بود حالا که مرده دیگر کسی نیست...

آه...دهانم مزه ی زهر مار می دهد...مزه ی چای جوشیده...مزه ی جرم گوش...حالم به هم می خورد... شاید اگر یکذره بالا بیاورم حالم بهتر شود...اما سرم گیج می رود...اگر بلند شوم به در و دیوار می خورم آن وقت می گویند یارو مست کرده...نه...ولش کن...

این تیک تاک ساعت مثل پتکی بر سرم می کوبد...مدتی بود روی دیوار نبود...نمی دانم که اینجا گذاشته اش چقدر صدایش بلند است...چراقبلا متوجه ی بلندی صدایش نشده بودم؟...

آن لکه روی دیوار چیست...نکند سوسکی ، عنکبوتی ، چیزی باشد...حالا بیا و درستش کن...

آه...آه...چرا خوابم نمی برد...؟خوش به حال بیرونی ها...کسانی که خوابشان می برد خیالشان قرص است...خیالشان قرص است...توی کمد هم که بخوابند خوابشان می برد...

این کمد چرا کج است...؟انگار می خواهد بیفتد روی من. چقدر بزرگ بوده و من متوجهش نبودم...اگر بیفتد کسی نمی فهمد...فردا صبح می آیند و می بینند تمام شب زیر کمد جان کنده ام...آن وقت دلشان می سوزد...

دیگر تحمل ندارم...باید بخوابم...کاش یکی بیاید و قرصی بدهد...تا بخوابم...بخوابم تا ابد...تا ابد...تا ابد...

این شب ها همه آشنایند...از سر شب بیدار تا خروس خوان صبح...این شب ها آشنایند...لعنت به این شب ها...حالم اصلا خوش نیست...

 

+ نجار |